بدین­ترتیب، نتیجه می­گیریم که برنامۀ همه­گیرشناسی اسپربری مرزهای موجود در نظریه پردازی شناختی در انسان شناسی را می شکند.

 این پیشنهاد اسپربری که تمام نظریه­های انسانشناختی باید در معنای  همه­گیرشناسی کلمه فهمیده شود، فهم محتوای تصورها را ندیده می­گیرد و بدون آگاهی کامل از محتوای تصوری تبیین­های انسان شناختی، چیزی برای ارایه نخواهد داشت. بنابراین، نظریه­پردازی انسان شناختی باید در کنار دیگر انواع نظریه­پردازی در نظر آورده شود. به طور خاص، آن ها نیازمند تفسیرهای مردم­نگارانه سنتی هستند. مک کاولی و لاوسن، رویکرد میانه­تری را که به آن «تعامل گرایی» می­نامند، بر می گزینند. آنها این موضع را بدین گونه شرح می دهند:

« تفسیر و تبیین .....دو امر شناختی متفاوتی هستند . آن ها در کسب دانش یکدیگر را تکمیل کرده و مورد توجه قرار می دهند . بویژه اینکه تفسیر ها معرفت تجربی سیستماتیک ما را به رسمیت می شناسند و فرض مسلم می گیرند ، در حالی که تئوری های تبیینی موفق ، آن را تصفیه کرده و پشتیبانی می دهند . تفسیر ها ، از دلالت های غیر منتظره‌ی شناخت مان ، پرده بر می دارند . این کامیابی های تئوری های تبیینی ، افق های جدیدی را پیش روی ما قرار می دهد . ( لاوسن و مک کالی ، 1990 ، 30 )

 تعامل­گرایی به خوبی کمبودهایی را که در تصور  همه­گیرشناسی اسپربری از نظریه­پردازی وجود دارد، به نمایش می گذارد.

در واقع تعامل­گرایی، تفسیر را به مثابۀ یک حوزۀ مستقل ولی نه کاملاً آزاد از تحقیق درنظر می­گیرد. نگاه دقیق­تر به شیوۀ ای که لاوسن و مک کاولی بین تبیین و تفسیر تفاوت قایل می­شوند اهمیت موضع تعامل گرایی شان را زیر سوال می برد.

مک کاولی و لاوسن تفسیر را در مقابل «تبیین علمی» قرار می دهد. به نظر آنها تبیین ها، علمی هستند زیرا از یک اصول مشترک بهم وابسته نشئت می گیرند، مفاهیم انتزاعی را به­کارمی­برند و خارج از محدودۀ مادر خود، آزمون پذیر هستند.( لاوسن و مک کاولی ، 1990 ، 27 ). همانطور که از سوال بالا برمی آید آنها تفسیر را به عنوان سازمان دهندۀ تبیین­های علمی در نظر می­گیرند. بدین ترتیب، تفسیر یک تحقیق علمی است و روابط بین التزام های تئوریک که وجه جدایی ناپذیر از تبیین علمی هستند را روشن می­کند. مک کاولی و لاوسن حداقل به طور غیر مستقیم به این نتیجه می رسند که تفاسیر ابطال پذیرنیستند.( 1990: 30). تفاسیر از نظریه­های تبیینی که آنها به­کار می­گیرند آغاز می شوند و نیز با آنها فروکش می کنند و هیچ حمایت مستقلی از نظریه پردازی علمی نمی­کنند. نکته­ای که در تفسیر مردم نگارانه در بخش سه وجود دارد نشان می دهد که سیمای روابط بین تفسیر و تبیین در حال وارونه شدن است. تبیین­های شناختی تنها هنگامی امکان­پذیر است که انسان شناس از محتوی تصورها که سازوکارهای شناختی را شرح می دهند، آگاهی داشته باشند. برای مثال آنها نیاز دارند بدانند که آنگی از لحاظ فرهنگی عاملی مافوق انسانی است که در مراسم مذهبی ارتباطی ویژه با خداوند دارد. بنابراین، تصدیق تجربی دعاوی مردم شناس در رابطه با معنا برای تصدیق تجربی هر نوع تبیین شناختی خاص در انسان شناسی ضرورت تام دارد. اگر تفسیر گفتار و عمل فرهنگ بومی به طرز مستقل از نظریه­پردازی شناختی آزمون پذیر نباشد ، نظریه پردازی شناختی از لحاظ تجربی، پوچ و باطل خواهد بود. تفسیر به آن معنا که مک کاولی و لاوسن در سر دارند، قادر نخواهد بود تا شواهد مستقلی را برای تبیین های شناختی فراهم کنند و این دقیقاً چیزی است که آنها باید به انجام برسانند. آنچه انسان شناسی شناختی نیاز دارد، ولی نظریه پردازان اصلیش بدان توجهی نکردند، این واقعیت است که بفهمیم چگونه جنبه­های شناختی و تفسیری تحقیق دست به دست هم می­دهند تا بدنۀ یکپارچه­ای از دانش را به طور تجربی گسترش دهند. تعامل­گرایی مک کاولی و لاوسن و همه­گیرشناسی اسپربری، هر دو، در یک جهت اند. هر دو معرفت عالی علمی را به نهایت متفاوت از تفسیر می دانند. در این معنا، هر دو از این سنت پیروی می­کنند تا بین تبیین و فهم(تفسیر) خط متمایز کنندۀ پررنگی بکشند. در این زمینه، گفتۀ اسپربر، همانطور که در سطور بالایی ملاحظه کردیم، در رابطه با «هرمنوئوتیک ویژه» کاملاً گویا است. انسان شناسان شناختی تبیین­هایشان را نوعاً متفاوت از تفسیر می­دانند. آنها آشکارا به سنت تفهم وفاداراند که معتقد است جستجوی معنا به آن صورتی که در علوم تجربی امکان پذیر است، صحیح نیست. اپیدمیولوژی و تعامل­گرایی صرفاً در رویکردشان نسبت به تفسیر از هم تفاوت دارند. بحثی که در بالا پی گرفته شد نشان می دهد دفاع از هرکدام دو موضع، معقولانه نیست.

 برای بر طرف­کردن دشواری­هایی که انسان شناسی شناختی با آن مواجه است، ما نیاز داریم که موضع تندروانه­تری را نسبت به اسپربر اختیار کنیم. اسپربر و دیگر هواداران تبیین­های شناختی در انسان شناسی کماکان از تمایز سنتی بین تبیین و تفسیر پیروی می­کنند. برای اینکه کار خود را پیش ببریم نیاز داریم این ایدۀ اشتباه را که شناخت محتوی تبیینی نیست را ریشه­کن کنیم. در هیزم شکنان و جادوگران (ریسجورد ،2000) از این صخبت کردم که از نگاه شناخت شناسی تبیین و تفسیر اشکال متفاوتی از تحقیق نمی باشند. مدل اِراتتیک، تنوع انواع تبیین­ها را موجه می­داند. مشکل از آنجا می­آید که فهم غلطی از عوامل مداخله­گر در تبیین داشته باشیم. مردم شناسی انواع متفاوتی از اشکال تبیین را به­کار می گیرد که شامل تبیین کنش نیت دار، تبیین نمادین، تبیین هنجارین و حتی تبیین ساختاری می­شود. هیزم شکنان و جادوگران به تحلیل اشکال متفاوت این تبیین­ها می پردازد و به ما نشان می دهد که چگونه آن ها مورد علاقه مردم شناس­های فرهنگی هستند و به درد پدیده­های فرهنگی می­خورند . به خصوص ، فرضیه های مردم نگارانه ، در رابطه با اینکه یک واژه به چه معنا است ، قسمت ها ی مهم فهم همه جانبه ی گفتارو کردار  هستند .

من و پیتر لیپتتن، این بحث را به میان کشیدیم که تحلیل اِراتتیک از تبیین،  به خوبی در رویکرد منسجم تبیینی از ساخت نظریه و تصدیق وجود دارد . تحلیل تبیین­ها، به عنوان پاسخ­هایی برای پرسش­های مربوط به چرایی امور، صورت منطقی ای را نشان می­دهد که بین تمامی تبیین­ها مشترک است در حالی است که تکثرگرایی تبیینی را بر می تابد. بر طبق رویکرد منسجم تبیینی از ساخت نظریه و تصدیق، نظریه­ها بدنۀ به هم بافتۀ قضایا هستند. قضایا در نظریه از طریق تبیین کردن آن ها و تبیین شدن توسط آنها، به چیزهای دیگر مربوط اند. این بدان معنا است که هر قضیه در یک نظریه همدیگر را به عنوان یک موضوع، پیش فرض یا پاسخ به پرسش های مربوط به چرایی امور شکل می دهند. هر چه شواهد بیشتری را گرد آوردیم، انسجام نظریه بیشتر شده است. مسامحتاً، این بدان معنا است که اکثر قضایا تبیین شده­اند. یک نظریه زمانی تصدیق می­شود که منسجم­ترین نظریۀ در دسترس، جهت توضیح شواهد باشد.

 اگر قرار باشد تمامی دعاوی تفسیرها، تبیینی باشد، بنابراین، هیچ تفاوت شناخت شناسانه بین تفسیرها و دیگر انواع نظریه ها وجود نخواهد داشت. هنگامی که در صددیم تا گفتار و کردار افرادی که به فرهنگ دیگری متعلق­اند را تبیین بکنیم، مردم شناس در واقع می­خواهد که چرا سوژه­ها به این صورتی که می بیند، حرف می زنند و عمل می کنند. در این میان ممکن است فرضیه هایی وجود داشته باشند که مربوط به این می شوند که واژه ها چه معنایی می دهند، و یا فرضیه هایی که می­خواهند بدانند که چگونه عاملین معنای کنش­هایشان را می­فهمند. طرحهای تبیینی مردم شناس از طریق انسجامش با شواهد عینی گفتار و کردار، تایید می شوند. از این لحاظ، تفاسیر مردم نگارانه به همان طریقی که پژوهش های تجربی قوام می گیرند،  مستدل می شوند. بنابراین، تفاسیر، از لحاظ تجربی متمایز از نظریه پردازی شناختی نمی باشد؛ یا برای آن موضوعی که به آن اشاره کردیم، متمایز از فیزیک و روان شناسی  نمی باشد. این حوزه­های پژوهش با ویژگی میدانی که سبب جلب علایق می شوند و انبوه اشکال تبیینی که در خود دارند، شناخته می شوند. در این معنا، تفسیر مردم نگارنه، بدون اینکه بخواهیم آن را به علوم طبیعی تقلیل بدهیم می تواند به عنوان یک اقدام کاملاً تبیینی در نظر گرفته شود. یکی از مزایایی که رویکرد منسجم تبیینی نسبت به تعامل­گرایی مک کاولی و لاوسن و تفسیرگرایی اسپربر دارد این حقیقت است که می تواند به ما نشان دهد چگونه فهم محتوای تصوری در رابطه با فهم دیگر ابعاد فرهنگ است. دعاوی که در رابطه با محتوای تصوری مطرح می­شود نشان می دهد که چرا سوژه ها واژه­های مخصوصی را در وضعیت های خاص بیان می­کنند. این دعاوی درارتباط با واژه­ها خودشان نیاز به تبیین دارند. توسل به ساختارهای اجتماعی باورهای مذهبی یا نهاد های یک فرهنگ، موارد آشکار تبیینی کردن  هستند. به­عنوان مثال، ممکن است افزایشی در انسجام تبیینی، به خصوص در جایی که نظریات مربوط به ساختار اجتماعی می­توانند به پرسش­هایی که از تفسیرهای گفتاری و کرداری ناشی می­شوند، پاسخ دهند و یا در جایی که توسل به مفاهیم یا معنای واژه­ها می­تواند پدیده­های نهادی را توضیح دهند، وجود داشته باشد. بنابر این به عرصه آوردن حوزه های مختلف نتیجه اش تصدیق خواهد بود و در واقع یکی از منابع مهم تصدیق در رشته های تفسیری خواهد بود.

مشکل  همه­گیرشناسی که با آن بخش سوم به پایان می­رسد این است که اگر همه­گیر­شناسی  به عنوان چهارچوبی برای تمام نظریه پردازی­ها در انسان شناسی در نظر گرفته شود، پایههای تجربیاش را از بین میبرد. اگر بخواهیم  شواهدی را فراهم کنیم که نظریه­پردازی انسان شناختی به آن وابسته است، «تفسیر» باید به عنوان یک اقدام از لحاظ از نگاه شناخت شناسی  مشروع در نظر گرفته شود که خاصیت تکمیل کنندۀ نظریه­پردازی شناختی را دارد. جایی که تعامل­گرایی مک کاولی و لاوسن، از وارد عمل کردن تفسیر برای حل چنین مشکلاتی عاجز است، فهم منسجم تبیینی از تفسیر،  می تواند به این مهم بپردازد. برداشت انسجام یافتۀ تبیینی، بین محتوای تصوری و شواهد تجربی گفتار و کردار پیوند برقرار می کند. آن دلالت بر این دارد که چگونه، دعاوی در رابطه با محتوای تصوری می­تواند تصدیق شود. دعاوی تفسیری تبیین هایی از الگوهای پندار و عمل در فرهنگی خاص هستند. آن­ها توسط قابلیت­شان برای تشریح چنین پندارها و اعمالی، تصدیق می شوند. اگر بخواهیم مقایسۀ بین­فرهنگی به­عمل آوریم، الگوهای تصوری می­توانند به عنوان بن­مایۀ نظریه­پردازی شناختی عمل کنند و به این طریق مانند اطلاعاتی باشند که جز جدایی ناپذیر هر نوع تبیین شناختی اند.

 همچنین یک رویکرد انسجام یافتۀ تبیینی از تفاسیر مردم شناختی، نیازمند جمع بندی بسیار عمیقی است. به نظر اسپربر، تفاسیر نظریه­پردازی همه­گیرشناسی را پشتیبانی می­کنند اما هرگز به ذهنش خطور نمی کند که تبیین­های شناختی می توانند تفاسیر مادر را رد یا تایید کنند. طبق نظریۀ انسجام یافتۀ تبیینی تفسیر و تبیین شناختی می­توانند در یک کالبد یگانۀ تئوریک یکپارچه شوند. از طریق ارتقاع انسجام کلی نظریه، تبیین­های موفق شناختی می توانند جهت رد و یا تایید تفاسیر فرهنگ بومی بکار گرفته شوند. نظریه­های شناختی نیاز به نظریه­پردازی و تبیین روان­شناسانه دارد. نظریۀ روان شناسانه و شواهدی که این نظریه بر مبانای آن استوار می شود، از تفاسیر مردم شناختی مستقل هستند. روان شناس سازوکارهای جهان گسترِ ایجاد، ذخیره سازی و انتقال تصورها را فرضیه بندی می کند. نظریه­دانان شناختی این سازوکارها را برای تبیین این پرسش که چگونه معناهای محلی ذخیره می شوند و انتقال می یابند، به­کار می گیرد. برای مثال، نظریۀ لاوسن و مک کاولی اینکه چرا برخی مراسم در سیستم مذهبی خاص - با این دعوی که عوامل فرا انسانی‌ که در فرهنگ خود پذیرفته شده اند، به ویژه از برخی جهات به مراسم و مشارکین شان در ارتباط است - وارونه پذیرند. بنابراین، اگر این با تفسیر مردم شناختی همخوانی داشته باشد، برای ردّ تفاسیر به­کار می آید. توسط تبیین دو حوزه به هم گره خوردن و این هم سبب افزایش انسجام تبیینی کل شده است و هم نظریه به طرز قوی تری بکار تصدیق شده است.  از طرف دیگر اگر تبیین شناختی با تفسیر سر سازگاری داشته باشد، بدین ترتیب، انسجام کاهش یافته است. در اولین نگاه، تفسیر تا حدی رد شده است و نیاز به جرح و تعدیل دارد. در رابطه با داشته‌های منسجم تبیینی باید گفت که بین تبیین­های شناختی و تفاسیر مردم شناختی رابطۀ تقویت کنندۀ دوسویه وجود دارد. تفاسیر، الگوهای شناختی را که قرار است توسط تبیین­های شناختی تبیین شوند فراهم می آورد و تبیین های شناختی موفق، تفاسیر مردم نگارانه را تقویت می کنند.  

6) نتیجه گیری :

نظریۀ انسجام­بخش تبیینی و تبیین­های شناختی نظیر آنچه که مک کاولی و لاوسن به آن پرداختند، در جهت افزایش فهم ما از درک فرهنگ ثمر بخش بوده است. آنچه در این مقاله به گونۀ پروبلماتیکی مطرح شده و به آن پرداخته شده این واقعیت است که اصالت شناخت[6] تنها نوع صحیح برنامۀ علمی، تبیینی و نظری در علوم نظری  است. التزام این چنینی، ما را از اینکه ببینیم چگونه دعاوی در رابطه با محتوی تصور ها قابلیت آن را دارد که به صورت تجربی مورد تایید شود، بر حذر می دارد. همچنین این ادعای انسان شناسیِ شناخت را که می­خواهد نظریۀ تجربی ناب بشود را رد می کند. برای این که انسان­شناسی شناخت از این مشکل رهایی یابد نیاز دارد که از شر کج فهمی­هایی که در رابطه با تفاسیر وجود دارد، خود را خلاص بکند. اول از همه باید: 1) تبیین های که در رابطه با محتوای تصوری وجود دارند از نوع تبیینی نیستند.2) تفاسیر و ساختار های شناختی، ساختارهای متمایزی دارند. هم همه­گیرشناسی، اسپربری و هم تعامل گرایی اسپربری مرتکب این اشتباه می شوند. در هر صورت، نتایج اصلاح کردن های پیاپی نقطه نظرات آن دو، پیامدهای متفاوتی است. نقطه نظرات شناختی مک کاولی و لاوسن از مراسم مذهبی، کاملاً مستقل از رویکرد تعامل­گرایی­شان در رابطه با پیوند بین تبیین و تفسیر است. کار تجربی که آنها انجام دادند می تواند بدون کوچکترین تغییر یا تقلیل، در بستر مفهوم انسجام بخش تبیینی از ساخت نظریه قرار گیرد. در هر صورت،  همه­گیرشناسی  اسپربری باقی خواهد ماند به این خاطر که عمدتاً یک برنامه‌ی فرا انسان شناختی است. لازم است که پدیده های کلان فرهنگی از طریق پدیده­های کلان روان شناختی تبیین شوند. (اسپربر ، 1996 ، 50). دقیقاً به این خاطر که تمام تبیین­های مناسب و نظریه­پردازی ها نیاز به این دارند که درون طرح حل شوند، واجب است که کل حوزه از نو مفهوم سازی شود( اسپربر 1996 ، 6 ، 61 ، 151). نتیجه ای که از این مقاله حاصل می­شود این است که تمام تبیین­های مناسب و نظریه پردازی­ها، نمی توانند به  خاطر خلا تجربی، درون طرح  همه گیر شناسی، گنجانده شوند. بینش انسان شناسی شناختی در بهترین صورت آن در چهارچوب یک درکِ انسجام بخشِ تبیینی از نظریه ی انسان شناختی، در نظر گرفته می شود.

منبع: انسان شناسی فرهنگ