در بازاندیشی مذهبی(1990) و یاداوری منسک (2003 ) تام لاوسن و رابرت مک کالی درصدد اند تا الگوهای فراگیر مناسک را در قالبِ سازوکارهای شناختی، تبیین کنند. عناصر عمدۀ شناختی تبیین‌هایشان از تحقیقات روان شناختی‌ای که در رابطه با تصورهای عملی­اند، اقتباس شده است. شواهد روان شناسانه دلالت بر این دارند که انسان ها، اعمالِ عاملین را به شیوه ی متفاوتی از انواع دیگر حوادث بازنمود می­دهند. لاوسن و مک کارتی این کار تجربی را به طرح تصور‌یِ روبرو ، بسط داده­اند: عامل + عمل ( + ابزارها ) ( + اهداف ). این صورتبندی، عناصر عامیانه عمل را آشکار می کند. «عامل + عمل» به روشنی این ایده را القا می کند که یک عمل هر عامل برای هر بازنمای عملی لازم است .(+ ابزار ها ) دلالت بر این دارد که گاهی اوقات عمل نیاز به شی ای بعنوان ابزار دارد ( من شما را با یک پَر،  غلغلک میدهم) و (+ هدف بیانگر این است که گاهی اوقات اعمال کارگزار بر اساس یک هدف است(من گربه را ترساندم). لاوسن و مک کارتی معتقدند که افراد معمولی همۀ اعمال را در چهارچوب این مقولات  بازنمود می دهند. طرح بازنمایی نتیجۀ زبان مادری یا دیگر آموزش­هایی که به ما داده شده است، نمی­باشد بلکه اصلاً صورتی از دستگاه شناختی انسان است که فراگیری زبان و کسب آموزش­های دیگر را ممکن می­سازد. طرح تصور‌یِ عمل، زمانی جالب توجه است که برای به تصویر کشیدن ارتباطات پیچ در پیچ میان اعمال، بکار گرفته شود. احتمال دارد که هر عنصر از طرح تصور‌ی، اعمال پیشین را پیش فرض قرار دهد. به عنوان مثال، عمل روزمرۀ قهوه درست کردن را تصور کنید. درست کردن یک فنجان قهوه، هم نیاز به قهوه ساز و هم نیاز به ماده‌ی قهوه دارد.

در چهاچوب طرح تصوری، تصور این عمل در شکل 1 نشان داده شده است. قبل از اینکه بخواهیم قهوه درست کنیم، کسی باید تصمیم به کاشت گیاه قهوه بگیرد؛ عمل آسیاب کردن دانه­های قهوه در چهارچوب طرح، نشان داده شد. نیز رابطه­اش با عمل قهوه درست کردن می­تواند به عنوان تکرار عنصر ِ ابزار، از عمل مادر نشان داده شود. تمام عناصر عمل – عاملین، اَعمال، ابزار یا اهداف – ممکن است اعمال پیشین را از قبل فرض بگیرد. همچنین امکان آن وجود دارد صرفاً بعد از اینکه اعمال دیگر بوقوع پیوستند، چیزی به عنوان هدفی بالقوه، برای عملی خاص در نظر گرفته شود( فی­المثل ما زمانی قادر به روشن کردن قهوه­ساز خواهیم بود که این دستگاه قبلاً به برق زده شده باشد)؛ یا ممکن است عامل، نیاز به یک­سری شرایطی داشته باشد(فی­المثل، من زمانی میتوانم پشت فرمان بنشینم که گواهی­نامه داشته باشم. پس اعمال و پیش فرض­های آن­ها می­توانند از خلال نوعی بازنمودهای ساختاریِ بازگشتی که شناخت آن از دریچه‌ی زبان شناسی فراهم گردیده است نمود پیدا کنند. در بازاندیشی در مذهب  لاوسن و مک کاولی بر آنند تا چنین نظامی از  تصور فراهم کنند.

مناسک نیز نوعی عمل­اند؛ بنابراین وقایع مناسکی در طرح ِعملی به نمایش در می آیند.  به نظر لاوسن و مک کالی آنچه مناسک را از این گونه اعمال متمایز می­کند این است که در برخی سطوح، تصور کردار، مستلزم یک « کارگزار فراانسانی می باشد که در فرهنگ خود پذیرفته شده است» می­باشد. یک عمل مناسکی عملی است که در آن خدا، ارواح، نیاکان و غیره در قالب عامل اهداف یا ابزار های عمل، تجسم می یابند. یا جایی که یک عمل اولیه، یک عامل مافوق انسانی را  پیش فرض قرار می دهد. این فرضیه­های شناختی میانه رو، یک دستگاه تبیینی قوی و با قابلیت پیش­بینی پذیری بالا فراهم می کند. به عنوان نمونه، یکی از تبیین‌هایِ این نوع فرضیه این است که برخی مناسک وارونه­پذیراند در حالی که دیگر مناسک این­گونه نیستند. در آیین مسیح، ممکن است ازدواج ممکن است فسخ شود ولی انجام ندادن عشای ربانی،  ایراد دارد. این­گونه تفاوت از طریق شیوۀ متفاوت در تصور دو منسک تبیین می­شود. در رابطه با عمل ازدواج در آیین مسیح، کشیش یا پدر روحانی است که این مراسم را به جا می آورد. پدر روحانی بودن مستلزم به نمایش گذاشتن نوعی ارتباط با خدا است. ارادۀ خداوند هنگامی بروز می­یابد که عامل را توانا کند.

منسک هنگامی وارونه­پذیر است که عامل مافوق انسانی، به عنوان یک عامل یا نیرو دهندۀ یک عامل در نظر گرفته شود .آنچه که انتظار می رود که خداوند انجام دهد از او می­خواهند که انجامش ندهد. آنجا که قرار نیست منسک وارونه شود عامل مافوق انسانی هم به عنوان هدف عمل(اهداف) و هم به عنوان چیزی که در ابزارهای عمل تعبیه شده است ارایه می شود. در مراسم عشای ربانی، یا، عامل، خودش همانند ِمسیح عمل می­کند و یا، به مثابۀ شی­ای که ارتباط مناسکی با مسیح دارد (که بستگی به تعهد شخص به تبدل جوهری دارد). به این ترتیب لاوسن و مک کارتی، الگوهای فراگیر و بین فرهنگیِ صورت مناسکی را در قالب قابلیت های تصوری  تبیین می­کنند.

 

چند که کار لاوسن و مک­کارتی به تصورهای عامل مافوق انسانی اشاره می­کند، اما در پی آن نیست که نظریه­ای در رابطه با چگونگی تولید و توزیع این تصورها در اختیارمان بگذارد. به این خاطر که تصورهای عامل فوق انسانی در واقع مشخص­کنندۀ تعصب مذهبی اند. و اغلب کارهایی که در رابطه با مذهب صورت گرفته به نوعی به آن ربط داشتند. در اثر اسکات آتران با عنوان به خداوند اعتماد داریم: وجهه ی انقلابیِ مذهب ( 2002 )، به طور سیستمتیک به بررسی مسائلی که پیرامون تصورات مذهبی شکل می­گیرد، می­پردازد. یکی از پرسش­های اثر آتران این است که چرا مفاهیم عامل در مذهب غالب است و چرا مفاهیم مافوق طبیعی عامل از لحاظ فرهنگی گسترۀ جهانی دارد؟(الن ، 2002، 7). همانند مک کاولی و لاوسن، پاسخ­های آتران به این پرسش­ها به شیوه‌ای که «عاملیت» به نمایش در می آید، آغاز می گردد.

آتران این ظرفیت تصوری را به عنوان یک «واحد  ذهنی به حساب می آورد. یک واحد ذهنی کارش این است که حوزۀ خاصی از سایق­های تکرارپذیر در دنیا راجع است پردازش کند که به جریان انتخاب طبیعی  مربوط می­شود( آتران، 2002، 27). آتران در برابر واحد موضع نسبتاً میانه‌روانه‌تری را اختیار می‌کند که تنها مستلزم حضور واحدهای جداگانه‌ی عاملین و نیز خطریاب ضروری می­باشد. عاملین آنهایی­اند که بر مبنای غلیان های درونی و نه صرفاً فشارهای بیرونی عمل می کنند. هر حرکت عامل به سمت غایتی است. بنابراین حرکت آنها وابسته به تصورهای درونی محیط پیرامون و طرز تلقی­های واقع بینانه نسبت به آن دارد. شواهد زیادی دال بر اینکه انسان ها صاحب چندین واحد هستند و اینکه آن­ها در مراحل اولیۀ تکامل انسانی فعال بوده اند، وجود دارد.

واحد­های شناختی هم دارای حوزه­های فعال هستند وهم دارای حوزه­های واقعی. حوزۀ ایدئالِ مدیولی، حوزه‌ای است که در آن واحد به طور طبیعی برای پردازش اطلاعات، انتخاب می­شود(آتران، 2002، 60). واحد عامل، جهت به رسمیت شناختن رفتار حیوانات و انسان ها انتخاب می شود، بنابراین، می­توان گفت حوزه ی ایدئالش، آن انگیزه ای است که توسط افراد و حیوانات بر انگیخته می شود. حوزۀ واقعی یک واحد اطلاعاتی است که در محیط حاضر وجود دارد و وضعیت درون دادی واحد را تحریک می کند. زوزۀ باد و خش خش برگ ها احتمالا وضعیت ورود‌ی را تحریک کرده و فعالیت واحد عامل را راه می اندازد. در چنین موردی، واحد فوق الذکر، به اشتباه یک یقین را نشان می­دهد و طوری پاسخ می دهد که انگار عاملی در محیط وجود دارد، در حالی که واقعا هیچ عاملی وجود ندارد. به اعتقاد آتران این توانایی شناخت عمل بسیار با ارزش است زیرا که این توانایی ما را در انتظار قصدِ عواملِ پنهانِ وضعیت های نامطمئن که خطرناک هستند و یا فرصت­آمیز هستند، مانند شکارگران، عوامل حفاظتی و خودِ شکار قرار می دهد( 2002 ، 61 ). اشتباه در مثبت بودن ها نسبتا بی­خطراند و اشتباه در منفی بودن هاغلط خیلی خطرناک. بنابراین واحد، یک«خطر یاب را تکامل می­بخشد که عامل را تحت موقعیت­های مشکوک، هوشیار می­کند. هنگامی که واحد عاملی، یک محرک را به عنوان یک عامل به اشتباه شناسایی می­کند، نتیجۀ آن این می شود که انتظارات مدیولیزه شده( به صورت واحد به واحد در آمده) و درونی در رابطه با انواع اشیا شکل می­گیرد: ارواحی با نیات شبهه انسانی، درختان شبهه انسان. در حالی برخی از این تصورها موقتی­اند برخی دیگر عمری دراز داشته و سرایت می­کنند. بویژه تصورهای ارواح، رویاها و اشباح نمونه­های خوبی برای بقا و بازتولید هستتند.  آن­ها خود را دودستی به حلقه­های موضوعی رایج تقدیم می­کنند( آتران، 2002، 79). نظیر مرگ، بیماری، سلامتی یا زندگی. به این طریق افراد  قادر می­شوند تا ایده ها را برای مقاصد شخصی شان دستکاری کنند. در ثانی بدلیل اینکه ایده ها، انتظارات را در رابطه با هویت انواع بر می انگیزند، جالب توجه و به یاد ماندنی هستند. بنابراین ایده­های مافوق طبیعی، یک امتیاز ضروری برای بقا بوده­اند و بسیار محتمل است که دائماً به یاد آورده شده و منتقل شوند.

بدین ترتیب، پاسخ آتران به این پرسش که چرا تصوراتِ عامل، غلبه پیدا می­کند؟ چرا تصورات ِعامل، فراگیر هستند؟ همین است. افراد به صورت خودجوش، بدلیل اینکه واحد فراحسی­شان به وقایع طبیعی پاسخ می­دهد، عامل­های مافوق طبیعی را تصور می­دهند طوری که انگار آن ها اعمال منظور دار می باشند. این ها توسط افراد ابداع و بازابداع شده و برخی از آن­ها به دیگران سرایت می یابند. همگرایی ِ این ایده ها نتیجۀ سازوکار مشابه جریان انتقال است. به خصوص تصورها باید آنقدر جالب باشند که مورد توجه قرار گیرند. نیز باید آنقدر جالب باشند تا دائماً به یاد آورده شوند. تصور های عامل مافوق طبیعی، انتظارات را در رابطه با انواع دیگر برمی­انگیزند و به این ترتیب در جریان ذخیره سازی و سرایت، امتیاز ِ انتخابی به شمار می روند. به احتمال قوی همین سبب بقای آن ها می شود. آنچه ما به عنوان تصورات ما فوق طبیعی کارگزار می­دانیم نتیجه موارد بی شمار«ایجاد» است. جریان­های جهانی انتخاب شناختی، این تصورها را پالوده کردند و پانتئونی از تصورات ما فوق طبیعی کارگزار ایجاد کردند که برای دانش­پژوهان پدیدهای مذهبی سراسر دنیا، آشنا است.

تبیین های آتران و لاومن و مک کاولی، صورت مشابه­ای را به نمایش می گذارند. جان کلامِ تبیین­های لاوسن و مک کاولی الگو‌ی وقایع است. در مثالی که در بالا به آن اشاره کردیم، آنها نشان می دهند که چگونه برخی مناسک وارونه پذیرند در حالی که برخی دیگر اینگونه نیستند و این هم الگویی از رفتار واقعی و هم الگوی داوری می باشد. رفتار واقعی به این واقعیت اشاره دارد که برخی مناسک وارونه پذیرند اما ما بقی اینگونه نیستند؛ الگوی داوری، ادراکات بومی است که بنا بر آن برخی مناسک بدرستی می­توانند وارونه شوند در حالی برخی دیگر نباید وارونه شوند. این الگو به این شیوه تبیین می شود که ویژگی های شناخت انسان، عمل منسک­گونه را تصور می­کنند. تاکید بر سازوکارهای جهانیِ تصورهای شناختی، چرایی وقوعِ الگوهای عمل و قضاوت را تبیین می­کنند. به همین دلیل، پرسش­های آتران که می خواهند از چرایی امور سردربیاورند، نیاز به الگوی بین فرهنگی و گستردۀ تصور دارند. این الگو‌ها از طریق بدیهی فرض کردن و حضور سازوکارهای سازنده و انتقال دهندۀ تصورها تبیین می شوند.

هر دوی این تبیین‌ها مشابهِ تبیین‌های علّی است که با عنوان «تبیین‌های ساختاری» شناخته می­شوند( نگاه کنید به  لاوسن و مک کاولی ، 1990 ، 79-177 ). مانند تمام تبیین­ها، تبیین­های ساختاری، ممکن است به عنوان پاسخ هایی برای پرسش های مربوط به چرایی در نظر گرفته شوند. آتران هنگامی که می پرسد «چرا تصورات عامل در مذهب چیره می شود ؟»  و «چرا تصورات مافوق طبیعی عامل از لحاظ فرهنگی گستره‌ی جهانی دارند ؟» به وضوح تبیین هایش را به این شیوه قالب بندی می­کند( 7 ، 2002 ). به همان طریق معروف، پرسش از چرایی ممکن است در موضوع ونقطه‌ی متقابلو ملاک ربط، مورد تحلیل قرار گیرند. در پرسش اول آتران موضوع  این قضیه است که تصورات عامل در مذهب غلبه دارد . نقطه‌ی متقابل در مقابل موضوع  قرار می گیرد و یک سر نخ کوچک از اینکه چه جنبه هایی از موضوع  باید مورد تبیین قرار گیرد، بدست می دهد. آتران این تقابل ها را در پرسش های خود از طریق پر رنگ کردن مفاهیم کلیدی نشان می دهد . از این رو پرسش اول می خواهد بداند چرا تصورات عامل  نسبت به تصورات غیر عاملی در مذهب، چیرگی دارد. در نهایت ملاک ربط تخصصی کردن جوابی است که باید به این پرسش­ها داده شود. یک جواب قوی به پرسش­های مربوط به چرایی امور باید ملاک ربط را در خود داشته باشد. به عنوان مثال، احتمال آن وجود دارد که پرسش­های آتران از درون سنت های مذهبی پاسخ داده شود. ممکن است کسی اظهار کند که تصورات عامل مافوق ملی، از نظر فرهنگی، جهانی‌اند بدلیل اینکه خداوند یک عامل مافوق طبیعی است و با همه‌ی مردم در ارتباط بوده است. اگرچه این می­تواند پاسخی به پرسش فوق باشد اما از جنس پاسخی نیست که آتران به دنبال آن است. روشن است که آتران، لاوسن و مک کاولی بدنبال یافتن پاسخ هایی برای تعیین سازوکارهای بنیادی اند و همین ملاک ربط برای پرسش­های مربوط به چرایی می باشد.

دو وجه متمایز از تبیین­های ساختاری وجود دارد: موضوع  یک الگوی با ثبات از اشیاء و حوادث را توصیف می کند و پاسخ مربوط به آن، سازوکارهای بنیادینی را که موجد این الگو ها هستند را معین می کند و از این نظر پیروی می کند که از پیش­فرض­های بنیادی هر تبیین ساختاری این است که آن الگویی که باید تبیین شود قوی است و نسبتاً مستقل از بستر می باشد. این تبیین ها سازوکاری است که در پهنۀ متنوعی از بافت ها وجود دارد. بنابراین، در غیاب هر نوع دخالت، ساز و کارها باید آن اثر معین را در کل حوزه ایجاد کند. اگر آن الگو به این صورت قوی نباشد اصلاً پرسش های مربوط به چرایی امور شکل نمی گیرند و قابلیت پاسخ را هر چه بیشتر از دست می دهند. بنابراین الگو ها و همبستگی هایی که در پهنه ی حوزه، قوی نیستند، نمی توانند از طریق تبیین های ساختاری، تبیین شوند. آتران، لاوسن و کاولی در آثارشان آشکارا نسبت به این پیش فرض ها حساسیت به خرج می دهند. هر سۀ آنها برای روشن کردن این مطلب که الگو هایی که آنها در صدد تبیین آن هستند در بین همۀ فرهنگ ها با ثبات اند، زحمات بسیاری را متقبل شده اند. بحث از تبیین  همه­گیرشناسی‌ اسپربری به ما نشان می دهد که بن­مایۀ تبیین­های شناختی، الگویی بین فرهنگی( فراگیر) است  که توسط سازو کار های بنیادی تبیین می شود . این دقیقاً همان نیتی است که آتران مک کاولی و لاوسن سعی در انجام آن دارند.

در پرتو تحلیل های بعدی، امکان آن بوجود می آید که اعتقاد اسپربری اپیدمیولژی تصورها به عنوان اعتقادی تفسیر کنیم که تنها شکل موجه تبیین انسان شناسانه را، تبیین ساختاری می داند. مفاهیم انسان شناختی مفاهیم مفاهیم تفسیری هم­خانواده هستند؛ بنابراین انسان شناسان موظف­اند تا به یک هستی شناسی تصوری، متوسل گردند. با فرض چنین هستی شناسی‌، پرسش­های مربوط به چرایی، راجع به تولید، انتقال و توزیع تصورها باید پاسخ داده شوند. چونکه تمام چنین تبیین های تفسیری، ساخت­گرا و کارکردگرا شکست خورده اند ( اسپربر ، 1396 ، 49-41 ) و تنها پاسخ هایی که باقی می ماند به سازو کار های تولید و انتقال متوسل می گردند.  بنابراین اگر یک نظریه پردازی خوب، باید تبیینی باشد، همۀ
 تبیین های انسانشناختی باید از تبیین های ساختاری استفاده کنند .

 

منبع: انسان شناسی فرهنگی