افراد در صورتی می توانند از آشفتگی های عاطفی دوری كنند كه زندگی خود را بر پایه گرایشهای فطری به منطقی و تجربی بودن بنا نهند. اگر عقلمان را راهنمای زندگیمان قرار دهیم رابطه ما با خودمان و دیگران بسیار ثمر بخش خواهد بود . مطمئنا ، عقل خداگونه نیست و گاهی محدودیتهایی دارد ، ولی برای اینكه اختلالهای عاطفی را به حداقل برسانیم ، هیچ مبنایی برای پردازش رویدادهای فردی و میان فردی زندگیمان بهتر از منطقی بودن نیست .

ما به عنوان انسانهای منطقی ، می دانیم كه دنیا همیشه عادلانه نیست ، و رویدادهای ناگوار ، كم و بیش در زندگی اتفاق می افتد پس گاهی عواطف موجهی مانند : تاسف ، پشیمانی ، ناخوشایند بودن، و رنجش را تجربه می كنیم . از لحاظ منطقی می دانیم كه انسان كاملی نیستیم و همیشه ناكامی ها و نقطه ضعفهایی داریم ، اما صرفا به این دلیل كه كامل نیستیم نمی توانیم بپذیریم كسی با ما به صورت آدم بی ارزشی برخورد خواهد كند. با آنكه قبول داریم منافع شخصی خود را در درجه اول اهمیت قرار می دهیم تصمیم می گیریم شرایط اجتماعی ناخوشایند را در راستای منطقی تر تغییر بدهیم ، زیرا می دانیم در دراز مدت به نفع ماست كه در دنیای منطقی تری زندگی كنیم .

رابطه میان افكار منفی و احساسات منفی

به نظر شناختی ها هر احساسی دارای یك مولفه فكری می باشد. و هیچ احساسی بدون مولفه فكری به وجود نمی آید بنابر این لازم است برای تغییر احساسات خود تا اندازه ای با مولفه های فكری آشنا باشیم.

اندوه و افسردگی :

اندوه و افسردگی ناشی از تفكر از دست دادن ، شكست خوردن ، مورد بی مهری واقع شدن ، مرگ یكی از عزیزان ، نرسیدن به یك هدف و........ باشد.

احساس گناه:

این تفكر كه كسی را بی دلیل از خود رنجانیده ، یا در حد معیارهای اخلاقی خود ظاهر نشده استز

خشم رنجش و دلخوری :

این تفكر كه كس با او رفتار نامنصفانه داشته یا می خواهد از او سو استفاده كند.

یاس و ناامیدی :

این فكر كه من نمی توانم و از توان من خارج است این مشكل دیگر هیچ راه حلی ندارد و من به بن بست خورده ام .

اضطراب ، نگرانی ، ترس ، هراس شدید:

این فكر كه من به خطر افتاده ام و حادثه بدی در شرف وقوع است :" اگر در حضور جمع و هنگام سخنرانی صحبتم را فراموش كنم ده اتفاقی می افتد؟ "یا" شاید دردی كه در سینه دارم مقدمه یك حمله قلبی باشد.

احساس حقارت و بی كفایتی :

فرد خود را در مقایسه با دیگران قرار داده و نتیجه می گیرد كه به خوبی آنها نیست . به اندازه آنها باهوش، جذاب ، موفق و باذوق نیست خودش را در حد و قواره دیگران یا كار خاصی نمی بیند و به همین خاطر پا پس می كشد و بنابراین خود را حقیر احساس می كند.

احساس تنهایی:

 فرد به خود می گوید چندان مورد توجه نیست و نبود او برای دیگران فرقی ندارد هیچ كس او را دوست خود تلقی نمی كند . ظاهر جذابی ندارد و بدقیافه و بی ریخت است.

احساس درماندگی :

فرد گمان می كند مشكل او كماكان ادامه خواهد یافت و وضع بهتر نخواهد شد. با خود می گوید" گرفتاریهای من تمام نشدنی است "" دیگر نمی توانم تحمل كنم"

البته لازم به ذكر است كه در هر یك از موارد بالا فرد افكار خود را عین واقعیت تلقی می كند.

منبع: مشاوره و سلامت