عاطفه نوعی میل است که جهت آن به سوی غیر است، اما در نهایت خود انسان نیز پس از ابراز عاطفه نسبت به غیر در خود احساس شادی و لذت می کند و از اشباع و اعمال عاطفه خود احساس خرسندی می کند.

در انسان شناسی شناختی یکی از بزرگترین معماها تاثیر متقابل شناخت و عاطفه بر یکدیگر است. شناخت یک امر منطقی و عاطفه امری هیجانی می باشد.

در رابطه با احساس و عاطفه در انسان شناسی و روان شناسی اتفاق نظر وجود دارد. بعضی از انسان شناسان به شناخت های مقدم بر عواطف علاقه مند هستند و گروهی دیگر به پیامد های شناختی عواطف توجه داند(فورگاس،2008)

از نظر انسان شناسی پاسخ های عاطفی، شناختی و کرداری جدانشدنی و مکمل یکدیگر به حساب می آیند، اما در تحقیقات قدیمی تر این ها را از هم جدا می دانسته اند و همین باعث شد که مطالعه و تحقیق در این زمینه مدت های زیادی مورد غفلت قرار گیرد(فورگاس،2008).در گذشته عاطفه را امری مخرب می دانستند که عقل را از کار می انداخت.

اما تحقیقاتی که در چند دهه اخیر صورت گرفت نشان می دهد که عاطفه مولفه اصلی و ضروری شناخت به حساب می اید. 350 سال پیش پاسکال ادعا کرد که دل برای خودش دلایلی دارد که عقل از درک آن عاجز است. این ادعا امروزه مورد حمایت تجربی قرار گرفته است: حمایت های تجربی که نشان می دهد عاطفه و احساس و هیجان مولفه های ضرورری و سازنده ای برای شناخت اند. شناخت و احساسات در رابطه با افکار یک انسان نرمال 2جزء جدا نشدنی به حساب می آیند(اندرسون،2010).

امروزه این دیدگاه توسط رویکردهای تکامل گرایی نیز حمایت می شود.

واکنش های عاطفی (مثل حسادت) مدل های ذهنی خاصی را تشکیل می دهند تا افراد به کمک آنها بتوانند با مشکلات کنار بیایند و سازگار شوند. تکامل گرایان معتقدند که فشار برای کنار آمدن با محرک های قوی ، منجر به شکل گیری ساختار ها و عملکرد های جدیدی در حوزه های شناختی و هیجانی ذهن می شود.

پس به نظر می رسد که نواحی مخصوص هیجان ها در ذهن، در پردازش محرک های اجتماعی و نواحی شناخت اجتماعی در ذهن، در پردازش محرک های هیجانی نقش داشته باشند.

در مدل پردازش اطلاعات شناختی که در سال 1960 بالیذن آغاز کرد، ابتدا توجه بر تفکر بدون عاطفه معطوف شد و عاطفه به عنوان خاستگاه مخرب و مزاحم تلقی گردید. اما تحقیقاتی که در سال 1980 در انسان شناسی شناخت انجام شد، نشان داد که عاطفه، نقش حیاتی را در بازنمایی ذهنی و پردازشی محیط اطراف دارد. دولارد و میلر شناخت و احساسات را با هم یکی کردند و زمینه ای را برای تحقیقات بیشتر فراهم کردند، آنتونی والس هم در کتاب فرهنگ و هویت خودش سعی کرد این زمینه را با مطالعات شناختی یکی بکند.1- از طریق فرایند های استنباطی 2- از طریق فرایند های حافظه

مدل های استنباطی: ممکن است افراد از خودشان بپرسنذ که من چه احساسی راجع به این مسئله دارم؟ در پاسخ به این سوال ممکن است احساس های گذشته شان را با احساس های کنونی شان اشتباه بگیرند. که این منجر به شکل گیری پردازشی سطحی می شود. که بیشتر در پاسخ های فی البداهه اثراتی از اسناد های غلط دیده می شود.

فرایند های حافظه: این موضوع بر چنین فرضی استوار است که عاطفه، مولفه اصلی بازنمایی شناختی انسان ها از جهان به شمار می رود.

به هنگام به خاطر سپاری مطالب، احساس مربوط به آن نیز ذخیره می شود و بنابراین هنگام بازیابی اطلاعات به خاطر سپرده شده و فعالیت های شناختی ، احساس مربوط به آن موضوع نیز تداعی شده و فرایند کار را تسهیل می نماید. سعی می شود این دو مدل گفته شده با هم تلفیق شوند و به عنوان مکمل به هم نگریسته شوند(فورگاس،2008).

احساسات به خودی خود می تواند بر فرایند شناخت افراد یعنی چگونگی تفکر آنها نسبت بر مسائل ، تاثیر بگذارد. احساسات هم بر محتوی و هم بر فرایند تفکر افراد تاثیر می گذارد. ژانوکس در مقاله خود واکنش های دو مقوله ای انسان را که بر روی انسان شناسی شناختی تاثیر داشتند بررسی کرد. او نشان داد که مردم به طور ثابت هر ادراک و  احساس را قبل از اینکه بشناسند مانند خوب یا بد ، خطرناک یا ایمن، مثبت یا منفی ارزیابی می کنند. مثلا یک نفر قبل از اینکه یک شیر را در چمن زار تشخیص دهد احساس تهدید به او دست می دهد.

او در رابطه با عاطفه ها به صورت کاملا اساسی و مقدماتی به معنی واقعی کلمه صحبت می کند. اما او روانشناسان را مجبور می کند تا تشخیص دهند که شناخت منطقی و معقول به معنای خالص وجود ندارد. سوالی مانند اینکه چطور کلمه عاطفه را تعریف کنیم و چطور آن را با کلمه هایی مانند احساس، حس،تاثیر و حالت مرتبط سازیم، به طور عمده به صورت جنگ و دعوا در آمده است.در این کار توجه کمی به انسان شناسی می شود، اما تقریبا یک نوع قوم نگاری به حساب می آید. عاطفه توجه قوم نگار را بیشتر از مردمی که با جهان انسان شناسی شناختی مرتبط اند جذب می کند. همراه با انسان شناسان، استیون فلد هم در حال مطالعه و کار بود، کسی که رشته روانشناسی را با تکنیک های انسان شناسی شناختی در کار اصلی خودش ترکیب کرد. فلد از علوم قوم مداری و روش شناسی شناختی استفاده کرد تا انواع موزیک، آوازها، ایما و اشاره ها و ویژگی های وابسته به آنها را و هم چنین افکار و حالت های اصولی و اساسی را طبقه بندی کند.

آبوس لاف در سال 1985 یک موقعیت نسبتا مشابه را در مصر مطالعه می کند، جایی که زنان بادیه نشین از آواز برای نشان دادن احساسات و عاطفه استفاده می کنند، چرا که گفتن انها آشکارا با کلمات غیر ممکن است.

رناتا روزالدو تحقیقلاتی در رابطه با اهمیت عاطفه در افکار انجام می دهد و همچنین تکنیک های شناختی را با ارتباط ها و وابستگی های گسترده روانشناسی یکی می کند.

اندکی بعد نشان داده شد که عاطفه ها از نظر فرهنگی ، بدون هیچ جزء ذاتی و فطری ساخته می شوند.

در جامعه شناسی وامهر گفت که بسیاری از عاطفه ها معادلی در فرهنگ های دیگر ندارند و عاطفه ها ساختارهای فرهنگی هستند. جامعه شناسی تمایل دارد تا عاطفه را جهانی و به صورت زیستی دربیاورد و ببیند. به هر حال کتاب مهمی توسط هاچ شیلد نوشته شد که با جزئیات دقیق قوم نگاری کار خدمه پرواز را بازگو می کند. مهمانداران زن تنها برای مراقبت و کمک به مسافران تربیت می شوند، اگر مهمانداری نتواند مراقبت و همدلی کند کنار گذاشته می شود. کار این محقق تاثیر مهمی بر روی جامعه شناسی داشت، دانشی که می گوید احساسات ممکن است ذاتی باشد، اما همچنین می تواند آموزش داده شود(آندرد،2010).

چطور کلمه ها افکار را بیان می کنند

بحث در مورد این است که چطور کلمه های خوب افکار را بیان میکنند و چطور کلمه ها بر روی افکار تاثیر می گذارند. تحقیقات در چین، هند،یونان نشان می دهد که کلمه ها نه تنها افکار را تحت تاثیر قرار می دهند بلکه حتی برای ارتباط برقرار کردن هم وظیفه مهمی را بر عهده داند. مثلا انگلیسی ها، به کلمه های جدید احتیاج داند تا عشق شهوانی، عشق والدینی، عشق به محل های مجردها و عشق به ماکارانی و چیپس را نشان دهند. عاطفه در انگلیسی به طور باورنکردنی پیچیده و دقیق است و نمی توان آن ها را به جداول ساده که برای نام های ماهی ها، بیماری ها و طبقه بندی خویشاوندی تعدیل کرد(آندرد،2010).

فیلسوف ها که مهمترین کار ها را در ارتباط با عاطفه نوشته اند، تمایل داند تا به عواطف اعتبار دهند و از نظر فرهنگی طبیعت آنها را شکل دهند.

نتیجه گیری

مطالعات نشان می دهد که رابطه ی نسبتا پیچیده ای بین شناخت و عاطفه وجود دارد.

پردازش شناختی منجر به شکل گیری واکنش های هیجانی در فرد شده و در مقابل حالت های عاطفی به یادآوری، ادراک، تعبیر و تفسیر افراد از موقعیت ها و رفتار های گسترده بین فردی تاثیر می گذارد. تا سال1980 انسان شناسی شناختی چندان مورد توجه قرار نگرفته و بیش تر اطلاعاتی که در زمینه آن وجود دارد در سه دهه اخیر جمع آوری شده است و گره های ناگشوده زیادی دارد.

 

منابع:

E.N.Anderson,2010.Emotion, Motivation, and behavior in cognitive Anthropology. University of Cambridge.

 

Simon, Herbert.1957.Models of Man .New york:Wiley

 

Publication Journal: Baztab-e-Danesh, A Journal On Cognition, Brain & Behavior, Vol 4, Number 15, spring 2010.

 منبع: انسان شناسی و فرهنگ